X
تبلیغات
پسرهای قشنگ من

پسرهای قشنگ من

شاعرانه

اسم تو


تا حالا کسی
انگشت‌هاش را گذاشته توی جيب تو؟
اگر اين کار را بکنم
هرقدر خيابان شلوغ باشد
گم نمی‌شوم.

 

خيال کردم
من مرده‌ام
و تو
ديگر نيستی.

کسی که بخواهد هستی‌اش را
با دلش خاموش کند
خودش هم ناگزير می‌سوزد؟
و اگر من بخواهم بسوزم
آقای تنهايی‌ام!
چکار کنم؟

خيال کردم اسم تو
بر پاکت پستی اگر نباشد
يا خوابی
يا نامه در پستحانه گم شده

تا به حال کسی را
به اندازه‌ی تو
دوست داشته‌ای
که نخواهی خوابش را بياشوبی با صدای نفس؟

ديگر گمت نمی‌کنم
عشق من!
هر قدر خيابان شلوغ باشد
دستت را می‌گيرم
و آرام می‌گيرم.


+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 4:52  توسط abbas  | 

افق توهم است
ببين چگونه دايره فريب مي‌دهد مرا ..
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 4:51  توسط abbas  | 

بزرگی می گوید : زندگی لیسیدن از عسل از روی بوته های خار است !
از زخم گریزی نیست ! اما شیرینی ها را نیز به یاد بسپار !!

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 4:51  توسط abbas  | 

نگرشهاي خوب به زندگي



*عشق يکي از مهمترين چيز هاي زندگي است.
    
    *بايد بهتر شويم پس نبايد اجازه دهيم ترس ما را به دام اندازد.
    
    *فرقي ميان دادن و گرفتن نيست.
    
    *در آينده و گذشته زندگي نکن
    
    *حالا هر کاري مي تواني انجام بده در هر لحظه بايد محبت کني
    
    *اگر در بيرون مشکلي هست ناراحت نشو درون قلبت امنيت داري.
    
    *چون عشق هميشه هست نبايد از مرگ بترسي.

راه زندگی

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 4:50  توسط abbas  | 

به ياد مي آورم که مردم و وقايع نيرويي عامل ناراحتي من نيستند و بدين ترتيب از کليه ناراحتي ها و فشارها رها مي شوم .تنها نگرش ها و افکار و قضاوتهايم درباره افراد و وقايع است که مي تواند مرا ناراحت و عصبي کند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:25  توسط abbas  | 

چشمان خیره حسادت خوشی هایم را به تاراج مرگ برد

 

چشمان خاکستریش همه جا در تعقیبم لجاجت دارد

 

در این دنیای پر زغم به ناگه زخود بی خود شدم سرِ درونم آشکار کردم ، بزرگترین اشتباه بزرگ . . .

 

خنده هایم به اسارت بردند و اشک سرخ هدیه ام دادند

 

و فصلی سرد در بهار عشق تجربه کردم

 

فصلی سرد، در آغوش بی کسی

 

. . .

 

امروز در نقشه انتقام

 

تا همیشه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:20  توسط abbas  | 

Sohrab

هجرت بزرگي از شاخه، او را تكان داد.
پشت گل هاي ديگر
صورتش كوچ مي كرد .              

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 22:58  توسط abbas  | 


 

هی آشنای غریب مانده در آماس واژه ها

هنگام که آخرین واژه را قربانی آینه کردیم

تو با مسافران عزادار باد از آینه گذشتی

وقتی که اغواگران پیر از کوره راه باد خیز به نزدیکی پرچین گریه ها رسیدند

نام تو بود که زیر جنازه های آینه و باد

بر تارک خاک نقش می بست

زمان زیادی باید بگذرد

تا به ازدحام غربت واژه عادت کنی

گیرم که خاطره ای از تلفظ تو

در کوچه های بن بست ذهن ما به جا باشد

تمام کن این بلادت سیال را

حالا که زیبا ترین واژه های جاری در دهان ما جویده می شوند

واژیدن به چه کارت می آید

هی آشنای غریب مانده در آماس واژه ها ./

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:36  توسط abbas  | 

خداوند مارا آزاد آفرید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 22:33  توسط abbas  | 


خانه، بازهم خانه


من دوست دارم هروقت که بتوانم، اينجا باشم


هروقت که خسته و يخ زده به خانه مي رسم


گرم کردن استخوان هايم در کنار بخاري، خوش است


آن دورها، آن سوي کشتزار


بانگ ناقوس آهنين


مومنان را به زانو زدن فرا مي خواند


تا به نجواي آرام وردهاي جادويي گوش فرا دهند


Pink Floyd

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:56  توسط abbas  |